بر پيشاني شعر «پاييزِ سن هوزه» ي شاملوي بزرگ نوشته شده «آيدا با تعجب گفت : درخت ليموترش را ببين كه اين وقتِ سال غرقِ شكوفه شده ! مگر پاييز نيست ؟» و شايد هر كدام از ما ، هر روز آيدا وار به درخت هاي ليموترشمان كه در اين سرماي پاييز غرق شكوفه شدند مي نگريم اما هيچ تعجب نمي كنيم از اين شكوفه ها كه به چشم خود پرداخت بهايشان را – هر چقدر تلخ و درد آور - ديده ايم .
اين پست را – هر قدر كوچك و كم ارزش – تقديم مي كنيم به برادرِ در بندمان «سید کوهزاد اسماعیلی »
Beyond the horizon of the place we lived when we were young
In a world of magnets and miracles
Our thoughts strayed constantly and without boundary
The ringing of the division bell had begun
Along the Long Road and on down the Causeway
Do they still meet there by the Cut
There was a ragged band that followed in our footsteps
Running before time took our dreams away
Leaving the myriad small creatures trying to tie us to the ground
To a life consumed by slow decay
The grass was greener
The light was brighter
With friends surrounded
The nights of wonder
Looking beyond the embers of bridges glowing behind us
To a glimpse of how green it was on the other side
Steps taken forwards but sleepwalking back again
Dragged by the force of some inner tide
At a higher altitude with flag unfurled
We reached the dizzy heights of that dreamed of world
Encumbered forever by desire and ambition
There's a hunger still unsatisfied
Our weary eyes still stray to the horizon
Though down this road we've been so many times
The grass was greener
The light was brighter
The taste was sweeter
The nights of wonder
With friends surrounded
The dawn mist glowing
The water flowing
The endless river
Forever and ever

فرای افق ِ جایی که زندگی می کردیم، در روزهای جوانی
در دنیای جاذبه ها و معجزه ها
افکارمان پیوسته وبدون هیچ مرزی تا هرکجا سرگردان می شد
تا اینکه طنین زنگ های تفرقه به صدا در آمدند
در طول جاده ی طولانی و پایین تر از گذرگاه
هنوز هم با فاصله یکدیگر را ملاقات می کنند؟
گروهی بودند کهنه و از مد افتاده که رد پایمان را دنبال می کردند
ما نیز پیش از آنکه زمان آرزوهایمان را به دور دست ها ببرد پا به فرار می گذاشتیم
برای رهایی از دست هزارن جانور زیری که سعی در بستن پاهایمان به زمین داشتند
به زندگی ای از پا درآمده و فسادی تدریجی
سبزه ها سبزتر بودند
و نورها نورانی تر
با دوستانی در بر
و شبها پرشرر
نظر کردن به شراره ی پل های برافروخته در پشت سرمان
با نگاهی آنی به آن طرف دیگر که چه سبز بود
قدم ها به سوی جلو برداشته می شد اما حس خوابگردی بازگشت
انگار نیرویی از درون در جریان، به سوی خود می کشیدشان
بر فراز ارتفاعی بلندتر و با پرچمی برافراشته
به ارتفاعی گیج کننده از آن دنیای خیالی رسیدیم
برای همیشه دست و پابسته ی آرزوها و جاه طلبی هایمان
با اشتیاقی به سامان نرسیده
نگاه های خسته مان هنوز در جهت افق سرگردان است
با اینکه بارها به پایان این راه رسیده ایم
سبزه ها سبزتر بودند
ونورها نورانی تر
طعم ها گواراتر بودند
و شبها پر شرر
با دوستانی در بر
طلوع، مه آلود و تابان بود
و آبها روان
و رودها بی پایان
ترجمه:خاطره.ا
همه ی ما، و به احتمال قریب به یقیقن خیلی از دوستان خواننده گروه پینک فلوید را به خوبی می شناسند، و کیست که پینک فلوید را بشناسد اما «هی تو» را نه!شور و شوق مشترک حاصل از شنیدن این ترانه ی شگفت انگیز با همه ی ایمان و یقین هایش، شک و تردید هایش و موسیقی شگفت انگیزش عنصر اصلی قالب جدید وبلاگ را تشکیل می دهند.شاید پرداختن به «هی تو» موضوعی تکراری به نظر برسد، اما برایمان مبدل به نقطه ی شروعی شد وبهانه ای؛آغاز راهی برای دل کردن از ناامیدی ها، یا شاید فراموش کردنشان و به قولی پیچیدن به آن مسیر انحرافی که یادآورمان باشد که این جاده اگرچه پرپیچ و خم است ، اگرچه گاهی سنگ و کلوخ هایش ممکن است پاهایمان را بیازارد اما سرسبزتر از جاده ی اصلی ست، خوش آب و هواتر است و قرار است اینجا بیشتربهمان خوش بگذرد.
هی تو که آن بیرون در سرما
داری پیر و تنها می شوی
احساسم را می فهمی؟
هی تو، که با پاهای رنجور و خنده ای بی رمق
در کنجی ایستاده ای
احساسم را می فهمی؟
در دفن روشنایی ها یاری رسانشان نباش
بدون جنگ تسلیم نشو
هی تو، آنجا که تنها خودت هستی
برهنه و با تلفن گپ می زنی
حضور مرا لمس می کنی؟
هی تو، با گوشهایی بر دیوار چسبیده
و به انتظار نجوایی که بخواندت
مرا لمس می کنی؟
هی تو، در حمل این بار سنگین مرا یاری رسان خواهی بود؟
درِ قلبت را باز بگذار،داخل می شوم
اما این نیز رویایی بیش نبود
دیوار بسی ستبر بود
همانطور که می توانی ببینی
اهمیتی ندارد که چقدر تلاش کند
رهایی نخواهد یافت.
و کرم ها به مغزش راه پیدا خواهند کرد.
هی تو،که بر سر راه ایستاده ای
و همیشه همان کاری را می کنی که از تو می خواهند
یاری رسانم خواهی شد؟
هی تو که پشت آن دیوارها
در تالار در حال شکستن شیشه هایی
کمکم خواهی کرد؟
هی تو، به من نگو در نهایت کورسویی نیست
ما با همیم و رهایی خواهیم یافت
خب، تنها یک ساعت از روز باقی مانده پس بهتر است شروع کنیم
مگر نیست که سفر در شب ناامن است؟
اینجا هم آنقدرها امن نیست،پدرهامان قبل از آن که دور شویم ردمان را خواهند گرفت
راه بیافتیم؟
بله، می توانم شروع کنم...زمان رفتن است........

«هی تو» مثل بقیه ی ترانه های آلبوم «دیوار» برای همین فیلم نوشته، ساخته و تنظیم شد.برای سکانسی از فیلم که قهرمان داستان «پینک» در تلاش است با دیوار ستبری که رو به رویش است دست و پنجه نرم کند.بعد از آن صحنه سریعاً به سمت کسانی می گردد که دارند به کنسرت پینک می روند، درحالیکه خستگی و بی رمقی از عمق نگاه هایشان بیرون می جهد و اینها همان کسانی هستند که " با پاهایی خسته و خنده ای بی رمق" در انتظارند، همان هایی که پینک می خواهد به آنها نزدیک شود.بعد از آن منظره ای از تخت های خالی بیمارستان و دو صندلی نمایش داده می شود و پینک که در سمت چپ روی یکی از آنها نشسته است،درهمان حال همسر عریانش هم روی صندلی سمت راست می نشیند بعد که نگاهش را به سوی شوهرش بی احساسش می گرداند به ناگاه محو می شود و صحنه به سوی آشوب و بلوا می چرخد،و بعد دستی که بر شیشه ی پنجره چنگ می اندازد، مثل کسی که در پی رهایی ست و کرمهایی که به مغز پینک حمله ور شده اند و جیغ همسرش در پس زمینه،سکانس با تصویر پینک در مقابل دیوار پایان می پذیرد.
«هی تو» نیز مانند دیگر ترانه های این آلبوم از زاویه ی دید قهرمان داستان، همان «پینک» روایت می شود.پینک متوجه شده اشتباه اصلی اش فرو رفتن در لاک تنهایی و دوری جستن از دیگران و جامعه است و در تلاش است از نو این ارتباط را برقرار کند.حتی مادامیکه می فهمد راه فراری نیست و آهسته آهسته فریادهایش رنگ ناامیدی می گیرد در انتظار کورسو است،در انتظار یافتن مسیری جدید،آغاز رفتن، حتی اگر شب بشود...
خاطره.آ

۱.ساسان امیر کلالی و تولد ۲۴ سالگی اش که چند روز پیش بود
۲.رضا نبی زاده عزیز که امسال پشت کنکوری نمونه بود.
۳.امیر آرامش نژاد و سلیقه موسیقیایی کم نظیرش
۴.کژوان با مهربانی های فراوانش
....................................................................................................................
Mary Pickford used to eat roses
Thought that they'd make her beautiful and they did,
One supposes.
Douglas Fairbanks, he was so handsome,
He wore a moustache,
Must-a had much cash, too,
Worth a king's ransom,
Charlie Chaplin, he was invited,
When these artists became united.
When these artists became united.
David Griffith worked as an extra,
Then as a stagehand,
Until they let him be
A director
Dave was brave, a mover and shaker,
A true pioneer,
He seemed to show no fear,
A real film maker
Just like Chaplin, he was invited,
When these artists became united.
When these artists became united.
They tied the knot together,
Groom and bride couldn't hide their pleasure.
They tried to pick fair weather,
But love died, didn't last forever.
Mary Pickford used to eat roses,
Thought that they'd make her beautiful and they did,
One supposes.
Douglas Fairbanks, he was so handsome,
He wore a moustache,
Must-a had much cash too,
Worth a king's ransom.
Charlie Chaplin, he was invited,
When these artists became united.
When these artists became united.
When these artists became united
دانلود آهنگ Katie Meluaبا صدای Mary Pickford