در نزديكي خانه ي ما مردي زندگي مي كرد كه مي گفت سالهاست روز تولدش مي ميرد . اين را نه به عنوان يك حقيقت دردناك يا رازي ترسناك بلكه در عادي ترين حرف هاي روزمره اش مي زد . كافي بود چند ساعتي كنارش باشي وگفتگويتان به چيزي در رديف «تولد» يا «مرگ» بكشد تا او با صدايي كاملا آرام بگويد كه هر سال در روز تولدش مي ميرد . البته خيلي ها هستند كه براي جلب توجه و مهم نشان دادن خودشان هركاري مي كنند . از انهايي كه با افتخار در مورد دردهاي بي درمانشان صحبت مي كنند تا آنهايي كه هميشه دو جين خاطره ي عجيب - كه فقط و فقط ممكن است براي آنها دركل دنيا اتفاق بيفتد – در آستينشان دارند . اما آن مرد همسايه ي ما شبيه به هيچكدام از اين آدم ها نبود . او چنان از مرگش حرف مي زد كه انگار دارد از طبيعي ترين چيز دنيا صحبت مي كرد . انگار داشت مي گفت كه دوران نوجواني چه رابطه ي پرشور و البته يك طرفه اي با دختر همسايه يشان داشته و چه نامه هاي سوزناكي براي او مي نوشته . او لم مي داد و خونسردانه در مورد اولين باري كه روز تولدش مرده صحبت مي كرد . مي گفت تولد سي سالگي اش بوده و درست وقتي مهمان ها از خانه اش رفته اند حس كردي پاهايش ديگر توان ندارند . با صورت به زمين خورده و ديده كه روحش از بدنش خارج شده و از در بيرون رفته . مي گفت فهميده كه مرده اما نمي دانسته چرا جسمش مانده و روحش رفته . مي گفت مثل هر مرده اي ديگر نفس نمي كشيده اما همچنان مغزش كار مي كرده . طوري كه لحظه اي به ذهنش رسيده حالا كه مرده نكند به انساني تبديل شود كه خوشش نيايد . از آن دخترهاي ننر دماغو يا از آن پسرهاي پر رو با چشماهاي خيره . بعدتر با خودش گفته شايد اصلا در در زندگي جديدم انسان نباشم .و باز شروع كرده كه نكند تبديل به حيواني شوم . نكند از آن سگ هايي شوم كه زمستانها از سرما مي لرزند و آخرش هم زير ماشين مي روند و مي ميرند . همساييمان مي گفت همه ي اينها بلافاصله از ذهنش مي گذشته . لحظه به لحظه بيشتر مي ترسيده و منتظر وحشتناك ترين چيزها بوده . اما بعد از مدتي – كه حتي نمي توانست بگويد چند لحظه طول كشيده يا چند روز – روحش را ديده كه از در وارد خانه شده و به جسمش بازگشته . همساييمان مي گفت وقتي دوباره بلند شده فكر كرده خوابش برده و تمام اينها را در خواب ديده . اين منطقي ترين دليلي بود كه به ذهنش مي رسيد . مي گفت به همين خاطر تصميم گرفته باور كند كه فقط خوابش برده . از خستگي يا فشار پايين . دليلش هر چيزي مي توانست باشد . اما وقتي هر سال اين اتفاق درست در روز تولدش تكرار شده مجبور شده بپذيرد كه او واقعا مي ميرد . واقعا چند ساعتي مي ميرد و منتظر مي شود تا دوباره زنده شود .

رضا نبي زاده
...................................................................................................................................
پ.ن:امروز تولد یک سالگی وبلاگ بود.از مهرماه تغییراتی در وبلاگ خواهیم داد منتظر باشید.
پ.ن:با تبریک تولد ۲۳ سالگی(۳۰ شهریور) به حامد.ا که بخش عمده فعالیت های وبلاگ در سالی که گذشت بر عهده او بود.
هادی امیری
آقای هاروارد پزشک ارشد بیمارستان در صحنه تصادف اتومبیل به ناچار ترمز گرفت .درست مماس با جسد روی زمین ایستاد.دنده عقب گرفت وراه افتاد .تلفن همراهش زنگ زد . یک تصادف جرحی در جاده ی فرعی.دکتر خودتان را برسانید .تیم امداد در راه است .برگشت.خون زیادی از جسد رفته بود .وسط برف و یخ جنازه را معاینه کرد.کار تمام بود.صورت او را که برگرداند ،دید دختر خودش است.
نویسنده: کرک نست

- پدر روحانی من گناهکارم.برایم طلب مغفرت کن.
- آخرین باری که برای اعتراف آمدی کی بود؟
- دو سال پیش.
- چه مشکلی پیش آمده؟
- برای مردی آرزوی مرگ کرده ام .
- به آرزویت جامه ی عمل پوشاندی ؟
- نه هنوز برای همین آمده ام.
- آن مرد کی هست؟
- زندگی مرا از هم پاشیده . باعث شده زنم از من جدا شود.
- کشیش رنگش پرید و گفت :تو را می بخشم.
- گلوله ای به سمت پرده شلیک کردم.

نویسنده:هاروی استان براو