تبليغاتX
being alive

بر پيشاني شعر «پاييزِ سن هوزه» ي شاملوي بزرگ نوشته شده «آيدا با تعجب گفت : درخت ليموترش را ببين كه اين وقتِ سال غرقِ شكوفه شده ! مگر پاييز نيست ؟» و شايد هر كدام از ما ، هر روز آيدا وار به درخت هاي ليموترشمان كه در اين سرماي پاييز غرق شكوفه شدند مي نگريم اما هيچ تعجب نمي كنيم از اين شكوفه ها كه به چشم خود پرداخت بهايشان را – هر چقدر تلخ و درد آور -  ديده ايم .

اين پست را – هر قدر كوچك و كم ارزش – تقديم مي كنيم به برادرِ در بندمان  «سید کوهزاد اسماعیلی »

Beyond the horizon of the place we lived when we were young
In a world of magnets and miracles
Our thoughts strayed constantly and without boundary
The ringing of the division bell had begun

Along the Long Road and on down the Causeway
Do they still meet there by the Cut

There was a ragged band that followed in our footsteps
Running before time took our dreams away
Leaving the myriad small creatures trying to tie us to the ground
To a life consumed by slow decay

The grass was greener
The light was brighter
With friends surrounded
The nights of wonder

Looking beyond the embers of bridges glowing behind us
To a glimpse of how green it was on the other side
Steps taken forwards but sleepwalking back again
Dragged by the force of some inner tide

At a higher altitude with flag unfurled
We reached the dizzy heights of that dreamed of world

Encumbered forever by desire and ambition
There's a hunger still unsatisfied
Our weary eyes still stray to the horizon
Though down this road we've been so many times

The grass was greener
The light was brighter
The taste was sweeter
The nights of wonder
With friends surrounded
The dawn mist glowing
The water flowing
The endless river

Forever and ever

 

 فرای افق ِ جایی که زندگی می کردیم، در روزهای جوانی

 در دنیای جاذبه ها و معجزه ها

 افکارمان  پیوسته وبدون هیچ مرزی تا هرکجا سرگردان می شد

 تا اینکه طنین زنگ های تفرقه به صدا در آمدند

 در طول جاده ی طولانی و پایین تر از گذرگاه

 هنوز هم با فاصله یکدیگر را ملاقات می کنند؟

 گروهی بودند کهنه و از مد افتاده که رد پایمان را دنبال می کردند

 ما نیز پیش از آنکه زمان آرزوهایمان را به دور دست ها ببرد پا به فرار می گذاشتیم

 برای رهایی از دست هزارن جانور زیری که سعی در بستن پاهایمان به زمین داشتند

 به زندگی ای از پا درآمده و فسادی تدریجی

 سبزه ها سبزتر بودند

 و نورها نورانی تر

 با دوستانی در بر

 و شبها پرشرر

 نظر کردن به شراره ی پل های برافروخته در پشت سرمان

با نگاهی آنی به آن طرف دیگر که چه سبز بود

 قدم ها به سوی جلو برداشته می شد اما حس خوابگردی بازگشت

 انگار نیرویی از درون در جریان،  به سوی خود می کشیدشان

 بر فراز ارتفاعی بلندتر و با پرچمی برافراشته

 به ارتفاعی گیج کننده از آن دنیای خیالی رسیدیم

  برای همیشه دست و پابسته ی آرزوها و جاه طلبی هایمان

 با اشتیاقی به سامان نرسیده

 نگاه های خسته مان هنوز در جهت افق سرگردان است

 با اینکه بارها به پایان این راه رسیده ایم

  سبزه ها سبزتر بودند

 ونورها نورانی تر

 طعم ها گواراتر بودند

 و شبها پر شرر

 با دوستانی در بر

 طلوع، مه آلود و تابان بود

 و آبها روان

 و رودها بی پایان

 ترجمه:خاطره.ا 

  دانلود آهنگ از آلبوم ناقوس جدایی

دانلود آهنگ از کنسرت دیوید گیلمور در لندن

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آبان1388ساعت 8 PM  توسط هادی.ا  | 

در نزديكي خانه ي ما مردي زندگي مي كرد كه مي گفت سالهاست روز تولدش مي ميرد . اين را نه به عنوان يك حقيقت دردناك يا رازي ترسناك بلكه در عادي ترين حرف هاي روزمره اش مي زد . كافي بود چند ساعتي كنارش باشي وگفتگويتان به چيزي در رديف «تولد» يا «مرگ» بكشد تا او با صدايي كاملا آرام بگويد كه هر سال در روز تولدش مي ميرد . البته خيلي ها هستند كه براي جلب توجه و مهم نشان دادن خودشان هركاري مي كنند . از انهايي كه با افتخار در مورد دردهاي بي درمانشان صحبت مي كنند تا آنهايي كه هميشه دو جين خاطره ي عجيب - كه فقط و فقط ممكن است براي آنها دركل دنيا اتفاق بيفتد – در آستينشان دارند . اما آن مرد همسايه ي ما شبيه به هيچكدام از اين آدم ها نبود . او چنان از مرگش حرف مي زد كه انگار دارد از طبيعي ترين چيز دنيا صحبت مي كرد . انگار داشت مي گفت كه دوران نوجواني چه رابطه ي پرشور  و البته يك طرفه اي  با دختر همسايه يشان داشته و چه نامه هاي سوزناكي براي او مي نوشته . او لم مي داد و خونسردانه در مورد اولين باري كه روز تولدش مرده صحبت مي كرد . مي گفت تولد سي سالگي اش بوده  و درست وقتي مهمان ها از خانه اش رفته اند حس كردي پاهايش ديگر توان ندارند . با صورت به زمين خورده و ديده كه روحش از بدنش خارج شده و از در بيرون رفته . مي گفت فهميده كه مرده اما نمي دانسته چرا جسمش مانده و روحش رفته .  مي گفت مثل هر مرده اي ديگر نفس نمي كشيده اما همچنان مغزش كار مي كرده . طوري كه لحظه اي به ذهنش رسيده حالا كه مرده نكند به انساني تبديل شود كه خوشش نيايد . از آن دخترهاي ننر دماغو يا از آن پسرهاي پر رو با چشماهاي خيره . بعدتر با خودش گفته  شايد اصلا در در زندگي جديدم انسان نباشم .و باز شروع كرده كه  نكند تبديل به حيواني شوم . نكند از آن سگ هايي شوم كه زمستانها از سرما مي لرزند و آخرش هم زير ماشين مي روند و مي ميرند . همساييمان مي گفت همه ي  اينها بلافاصله از ذهنش مي گذشته . لحظه به لحظه بيشتر مي ترسيده و منتظر وحشتناك ترين چيزها بوده . اما بعد از مدتي – كه حتي نمي توانست بگويد چند لحظه طول كشيده يا چند روز – روحش را ديده كه از در وارد خانه شده  و به جسمش بازگشته . همساييمان مي گفت وقتي دوباره بلند شده فكر كرده خوابش برده و تمام اينها را در خواب ديده . اين منطقي ترين دليلي بود كه به ذهنش مي رسيد . مي گفت به همين خاطر تصميم گرفته باور كند كه فقط خوابش برده . از خستگي يا فشار پايين . دليلش هر چيزي مي توانست باشد  . اما وقتي هر سال اين اتفاق درست در روز تولدش تكرار شده مجبور شده بپذيرد كه او واقعا مي ميرد . واقعا چند ساعتي مي ميرد و منتظر مي شود تا دوباره زنده شود .

رضا نبي زاده

...................................................................................................................................

پ.ن:امروز تولد یک سالگی وبلاگ بود.از مهرماه  تغییراتی در  وبلاگ خواهیم داد منتظر باشید.

پ.ن:با تبریک تولد ۲۳ سالگی(۳۰ شهریور) به حامد.ا که بخش عمده فعالیت های وبلاگ در سالی که گذشت بر عهده او بود. 

هادی امیری

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 4 PM  توسط هادی.ا  | 

 

پيش نوشت : اين متن نه تحليل كارنامه ي يك هنرمند است و نه نقدي ادبي ( كه ذاتا رسانه اي مانند وبلاگ محل بحث هاي طولاني نيست ) . آنچه در زير آمده  تنها نوشته اي ، در حكم آشنايي با فضاي نويسنده اي است به اين اميد كه اين آشنايي براي مخاطبان اين وبلاگ گشودن دري باشد براي مواجهه ي بي واسطه با نوشته هاي اين نويسنده . اميدوارم اين راه را بتوانيم در آينده با فيلم ها و كتاب هاي ديگري ادامه بدهيم و از آن بيشتر اميدوارم ادامه ي اين راه به  نويسنده و خواننده حركتي رو به جلو باشد .  


 

اولين مواجهه ام با موراكامي مجموعه داستان خوبي خدا ( نه داستان از نه نويسنده ي آمريكاي شمالي – نشر ماهي )  و داستان شيريني عسلي بود . داستاني در مورد عشقي نافرجام كه پس از سالها دوباره احيا مي شود . موراكامي از ايده ا ي ساده داستاني شگفت انگيز خلق كرده بود . داستاني به ظاهر كاملا رئاليستي كه ناگهان با ورود «آقاي زلزله»  و چرخشي به سمت داستان هاي سورئاليستي خواننده را شگفت زده مي كند .

اين را شايد بتوان به عنوان يكي از ويژگي هاي برجسته ي كار موراكامي دانست . در تمام كارهاي او ( طبعا كارهايي كه از او به فارسي برگردانده شده و البته غير از جنگل نروژي كه به گفته ي خود موراكامي تنها نوشته ي كاملا رئاليستي اوست كه البته همان رمان موجب شهرت عالمگير او شده ) اتفاقاتي خاص در دل زندگي روزمره قرار مي گيرد . از زني كه در داستان فاجعه ي معدن در نيويورك آشكارا به قتل مردي اعتراف مي كند اما نه اخلاقا و نه قانونا قاتل نيست و ناپديد شدن ناگهاني مردي در راه پله در داستان كجا ممكن است پيدايش كنم ( كه از اين نظر ياد آور ماجراي آنتونيوني و زير شن فرانسوا اوزون است ) تا شخصيت اري آسايي دررمان پس از تاريكي همه و همه ويژگي هايي دارند كه موراكامي را از رئاليست ها متمايز مي كند . اما او را به سادگي يك سورئاليست هم  نمي توان تلقي كرد ( گرچه از نظر بسياري موراكامي يك سورئاليست است ) . او مرز بين رويا و واقعيت را در نمي نوردد بلكه اساسا براي او همه چيز استعاره است ( جمله اي كه بارها در رمان كافكا در كرانه – به نقل از گوته - تكرار مي شود ) و در تمام نوشته هاي او رد استعاره را در سير وقايع مي توان بررسي كرد . شخصيت هاي موراكامي هر كدام به نوعي در  حال مكاشفه با خويشتن هستند و سعي در بازشناسي خود دارند . در كافكا در كرانه كافكا تامورا از توكيو مي گريزد تا به بازيابي گذشته اش بپردازد و در عين حال سعي دارد سرنوشت محتوم اش را تغيير دهد . رمان با اين سوال كه مادر او كيست شروع مي شود و با هزاران سوال به اتمام مي رسد .


از طرفي ديگر موراكامي را مي توان يك نويسنده ي پست مدرن دانست ( جالب اينكه خودش به كنايه گفته از پست مردنيسم چيز زيادي نمي داند ) . كوتاه ترين نوشته هاي موراكامي هم مملو از ارجاعات به موسيقي و سينما و ادبيات است ( از اين نظر يادآور آلمودوار و جارموش در سينماست) . براي موراكامي هيچ مانعي وجود ندارد كه شخصيت هايش آشكارا در مورد موسيقي هاي مورد علاقه ي او صحبت كنند . ازكلاسيك هايي مثل شوبرت و باخ و بتهوون تا بيتلزها و دورز و باب ديلن ( هميشه برايم  جالب بوده كه چرا او هيچوقت از دو گروه اسطوره اي راك ، يعني پينك فلويد و رولينگ استونز صحبتي نمي كند ). در دنيايي كه موراكامي خلق مي كند اينكه اسم هتلي ، «آلفاويل» (فيلم معروفي از ژان لوك گدار) باشد هيچ جايي از تعجب ندارد . دنياي موراكامي قراردادهاي خودش را با خواننده مي بنند و او را به بازي دعوت مي كند كه همه چيزش در لفافي از واقع گرايي بيان مي شود . دنيايي كه سفر اوديسه وار قهرمان پانزده ساله اش كه به طرز غريبي بر ادبيات و موسيقي تسلط دارد ، به همان اندازه باور پذير است كه باريدن ناگهاني ماهي از آسمان توسط آقاي ناكاتا .


اما همه ي شخصيت هاي داستان هاي موراكامي ( از داستان هاي كوتاه فانتزي اش تا رمان نسبتا قطوري مثل كافكا در كرانه ) با وجود تمام ويژگي هايي كه آنها را از هم جدا مي كنند در يك نكته همگي مشترك اند و آن حس «فقدان» است . شخصيت هاي او همگي در تلاش براي بازيابي آن چه از دست رفته ؛ هستند . اين هميشه به مفهوم فقدان يك جسم مادي نيست . ميزوكي آندو ( در داستان يك ميمون شيناگورايي) بعد از فراموشي تدريجي نام اش آرام آرام هويت خود را از دست مي داد . هويت او در زمان و مكاني نا معلوم از دست رفته بود و براي بازيابي اش در گذشته ، ميان انبوه خاطرات ، متوجه شد كه پس از گم شدن كليدي هويت اش را از دست داده . در دنياي موراكامي علت ها يكسره كاركردي استعاري دارند . هويت آن زن در كليدي شكل گرفته و مفهوم استحاله درديگري ( در رمان كافكا در كرانه) چنان به سادگي بيان مي شود كه جايي يكي از شخصيت ها كه به قول خودش « نه بودا است و نه خدا و نه آدميزاد . يك چيز ديگر است . يك مفهوم » مي گويد : «اين دفعه تصميم گرفتم يك شكل آشنا به خودم بدهم ، تمثال يك سرمايه دار معروف . با ايده ي ميكي ماوس ور رفتم اما شركت والت ديسني درباره ي حقوق شخصيت هاي ابداعي خودش خيلي حساس است » . موراكامي در توضيح شخصيت هاي پيچيده اش دلايل ساده اي مي آورد . علت ها بسيار پيش پا افتاده تر از آن هستند كه در ظاهر حرف هاي مهم و فلسفي قرار گيرند ( اين يكي ديگر از خصوصيات پست مدرن موراكامي است . بازي در سطح چنان كه ( به قول مجيد اسلامي) مخاطب را خلع سلاح مي كند . كتاب هاي موراكامي سخت و پيچيده اند اما اين پيچيدگيشان را وام دار گونه ي عجيبي از سادگي هستند ) . او از تاريكي درون سخن مي گويد - شايد همان تاريكي كه فرويد از آن سخن مي گفت . موراكامي از دنيايي صحبت مي كند كه مردمش يكسره در تلاش اند تا ميان تاريكي ، چيزي را در وجودشان بازيابند . همچنان كه اين تاريكي را مي توان به تمام مردم جهان تعميم داد ؛ حتي اگر سعي كنند آن را ناديده بگيرند .

رضا نبي زاده

26/5/88

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 8 PM  توسط هادی.ا  | 

ما را به رندی افسانه کردند
پیران جاهل شیخان گمراه

مهر تو عکسی بر ما نیفکند
گونینه‌رویان آه از دلت آه
آیینه‌رویان آه از دلت آه

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 مرداد1388ساعت 9 PM  توسط هادی.ا  | 

اثری درباره ی مرگ ساختم به نام مهر هفتم .این فیلم برایم مثل یک درمان شفابخش بود .گاهی کارهایی که انجام می دهید یا چیزهایی که مینویسید برای تان به نوعی درمان بدل می شوند و مهر هفتم برایم درمان بود.


سپس حادثه عجیبی برایم رخ داد .دمل چرکی ای روی تنم باز شد و آزمایش های اولیه خبر از عفونت خونم دادند.مرا به بیمارستان سوفیامت بردند تا دمل را طی یک جراحی کوچک بردارند .بدنم در برابر دارو های اولیه بی حسی مقاومت کرد و آنها مجبور به تزریق بیش تر و بیش تر داروی اولیه ی بی حسی شدند.آن هشت ساعت را در برزخ به سر بردم و از خودم پریسیدم: آیا مرگ این جوری است؟

انسان را نوری می بینم که حالا روشن است و فردا ، خاموش.مرگ را پدیده ی خوفناکی نیافتم .مرگ ،پدیده ای رحمت آور است .حادثه فوق العاده .پس از آن تجربه با آرامش بیشتری زندگی کردم و دلشوره های روزمره ام در مورد مرگ به حاشیه رانده شدند.البته گاهی بیش از حد به یاد مرگ می افتم ،به خصوص کمی پیش از خاموش شدن آخرین تلالو خورشید در دل غروب ، ولی قدرت خلاص شدن از شرش را دارم.به خودم می گویم نه چیزی نیست.

ترجمه: حمیدر رضا صدر

منبع: مجله هفت شماره39

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 تیر1388ساعت 1 PM  توسط هادی.ا  | 

آقای هاروارد پزشک ارشد بیمارستان در صحنه تصادف اتومبیل به ناچار ترمز گرفت .درست مماس با جسد روی زمین ایستاد.دنده عقب گرفت وراه افتاد .تلفن همراهش زنگ زد . یک تصادف جرحی در جاده ی فرعی.دکتر خودتان را برسانید .تیم امداد در راه است .برگشت.خون زیادی از جسد رفته بود .وسط برف و یخ جنازه را معاینه کرد.کار تمام بود.صورت او را که برگرداند ،دید دختر خودش است.

نویسنده: کرک نست


+ نوشته شده در  سه شنبه 16 تیر1388ساعت 2 PM  توسط هادی.ا  | 

-         پدر روحانی من گناهکارم.برایم طلب مغفرت کن.

-         آخرین باری که برای اعتراف آمدی کی بود؟

-         دو سال پیش.

-         چه مشکلی پیش آمده؟

-         برای مردی آرزوی مرگ کرده ام .

-         به آرزویت جامه ی عمل پوشاندی ؟

-         نه هنوز برای همین آمده ام.

-         آن مرد کی هست؟

-         زندگی مرا از هم پاشیده . باعث شده زنم از من جدا شود.

-         کشیش رنگش پرید و گفت :تو را می بخشم.

-         گلوله ای به سمت پرده شلیک کردم.

نویسنده:هاروی استان براو

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 11 PM  توسط هادی.ا  | 

سهم ما از واقعیت

صفرم

در این آستانه ی انتخابات ، چنان موجی در کشور به راه افتاده که به نظرم صحبت نکردن از آن به امری ناممکن تبدیل شده و این ناممکن ، این بار در قامت پرسش «چرا موسوی ؟» قد علم کرده تا به بهانه ی پاسخ دادن به این پرسش ، یک بار دیگر –حداقل برای خودم – دلایل رای دادم به «میر حسین موسوی» را مرور کنم . در شرح این دلایل ناچار به مقایسه ی نامزد مورد تاییدم و آقای کروبی هستم که شاید بخش مکمل پرسش بالا « چرا کروبی نه ؟» باشد ......

این روزها ، در میان این موج سبزی که به راه افتاده ، مدام این مسئله از سوی طرفداران آقای کروبی مطرح می شود که این « موج سبز» تنها شوری است که به راه افتاده و از منطق و تحلیل کاملا به دور است . این مسئله تا آنجا بالاگرفته که شخصا بارها جمله ی «روشنفکران به کروبی رای می دهند » را از طرفداران ایشان شنیده ام (جمله ای که بلافاصله با تاکید بر حمایت دکتر سروش از آقای کروبی تکمیل می شود ) و بابت سبز بودن به «عام گرایی» و «پوپولیسم » متهم شده ام . از طرفی دیگر مسئله ی «تیم و مشاوران کارکشته » ، « طرح و برنامه هایی دقیق» و « آزادی و حقوق برابر مرد و زن » چنان بدیهی فرض می شود که نتیجه اش «عام گرایی» و فقدان تعقل در طرفدان آقای موسوی می شود که ظاهرا نتیجه ی بی رحمانه ای هم نیست .......

یکم

شاید مهمترین برنامه ای که آقای کروبی مطرح کرده اند ( یا حداقل برنامه ای که بیشتر از همه بر روی آن تاکید می شود) پرداخت ماهیانه هفتاد هزار تومان به هر ایرانی بالای هجده سال است که چهار سال پیش هم همین طرح به شکل « پرداخت پنجاه هزار تومان » مطرح شده بود که آن موقع همه از آن به عنوان عجیب ترین و بی پشتوانه ترین شعار تبلیغاتی نام می بردند . اما پس از چهار سال ، وقتی امروز با این شعار دوباره به انتخابات برگشته اند ، این طرح به یک برنامه ریزی دقیق اقتصادی تبدیل شده .

اگر این مسئله که چه طور با تورم دوازده درصد سال 84 این مبلغ پنجاه هزار تومان بوده و حالا بعد از گذشت چهارسال و تورم بیست و پنج درصد این مبلغ تنها بیست هزار تومان افزایش یافته را کنار بگذاریم به این سوال می رسیم که : پرداخت هفتاد هزار تومان در ماه واقعا چه مشکلی از مشکلات این مردم را حل می کند ؟ فارغ از هزینه ای که هر ماه دولت باید برای پرداخت این مبلغ به چهل و پنج میلیون ایرانی بالای هجده سال متحمل شود ، آیا آقای کروبی و مشاورانشان به تاثیراتی که این پول در جوانان طبقه ی متوسط و زیر متوسط می گذارد فکر کرده اند ؟ آیا فکر کرده اند جوانی که تا امروز برای هفتاد هزار تومان و رقم هایی کمتر به کارهای ساده تن می داده و برای این پول هر روز تلاش می کرده ، از فردا قرار است همین مبلغ ابتدای هر ماه به طور خودکار به حساب او ریخته شود چه خواهد کرد ؟ آقای کروبی واقعا فکر می کنند آن جوان باز هم سر کار خواهد رفت؟ آیا می دانند وقتی زمان و پولی را که هیچ تلاشی برای آن نشده به جوانان بدهند تا چه حد زمینه ی اعتیاد و فساد اجتماعی را بالا می برند ؟ آیا می دانند تا چه حد استقلال طلبی را کاهش می دهند ؟ آیا می دانند تا چه اندازه گرایش به شغل های معمولی با حقوق پایین ( برخلاف تمام دنیا که این کارها برای جوانان ، ان هم با هدف استقلال است) را کاهش می دهند ؟ یعنی بعد از گذشت این همه سال همچنان می خواهید پول نفت را به طور مساوی بین همه ی مردم – فقیر و غنی- به طور یکسان تقسیم کنید ؟ آیا وقت تقسیم بیت المال به طریق زمان پیامبر به اتمام نرسیده ؟

دوم

طبعا برای هم نسلان من و در سطحی وسیع تر ، برای همه ی انها که از روند فعلی ناراضی هستند ؛ شعار «تغییر» بسیار خوشایند است و وعده ی حضور یک « زن » در کابینه – آن هم در کشوری که معتقدند طبق آموزه های دینی ( چه کسی تا به حال پرسیده این آموزه ها از کجا آمده اند؟) زنها همیشه باید در سایه باشند و تساوی حقوق زن و مرد فقط در حد شعار باقی مانده - بسیار دلنشین است . تغییرات در سطحی که آقای «کروبی» از آن حرف می زنند و با حضور کسانی مثل غلامحسین کرباسچی ( که برای ایشان احترام زیادی قائلم) نشان می دهند که واقعا درصدد تحقق این شعارها هستند ؛ در مقابل صحبت های آقای موسوی که اعلام کرده اند وزیرانشان همگی مرد خواهند بود و صحبتی از اصلاحات ریشه ای نکرده اند ؛ آنقدر پر رنگ تر هست که طرفدار هر نامزدی را به چالش بکشد .

اما در همین سطح ، به عنوان یک شهروند همچنان این پرسش در ذهن من باقی است که «یک وزیر زن» چه تغییری اساسی در وضعیت حقوق زنان که در این سالها به ناحق نادیده گرفته شده ، ایجاد می کند ؟ اگر حضور خانوم کدیور یا هر زن دیگری به عنوان وزیر ، در کابینه ی آقای کروبی به عنوان پیش فرض ، بپذیریم مسئله ی مهم در مواجهه با این مسئله عواقبی است که متوجه این تصمیم می شود . آیا توجه کرده ایم حضور یک زن در کابینه چه حساسیتی را در مجلس برای زیر نظر داشتن این وزیر ایجاد می کند ؟ آیا تصور کرده ایم اگر این وزیر به هر دلیلی ( چه ضعف مدیریتی و چه جوسازی و پرونده سازی که این روزها از طرف دولت نهم رواج یافته) از طرف مجلس برکنار شود چه راه های دیگری در زمینه ی حقوق زنان بسته می شود؟ و آیا این خوش باوری نیست که تصور کنیم به یک وزیر زن به اندازه ی یک وزیر مرد آزادی عمل و فضای برای بروز استعدادها داده می شود؟

این درست به اندازه ی وعده ی دیگر آقای کروبی ، یعنی « واگذاری اجازه ی سانسور از دولت به صنف ها » باور نکردنی و رویایی است . چه طور می شود چنین وعده ای را باور کرد در صورتی که سی سال مسئول مستفیم سانسور دولت بوده ؟ آیا کسی هست که بتواند باور کند تکه تکه کردن فیلم ها تنها با شعار«تغییر» دیگر به اتمام خواهد رسید ؟ آیا «تغییرات» در چنین مسائلی خارج از عهده ی آقای کروبی و یا هر کس دیگری نیست ؟ آیا در کشوری که هنوز برخی از مردم اش سینما را به رسمیت نمی شناسند و آن را مایه ی فساد می دانند چنین وعده ای عملی است ؟

سوم

آنچه من امروز به عنوان دلیل انتخاب نامزد محبوبم می نویسم ممکن است به «محافظه کاری» متهم شود . همان طور که پیش از آوردن این دلایل به « پوپولیسم» متهم می شدم(یم) و شاید به همین خاطر است که تصور می کنم باید فارغ از حساسیتی که نامها برایمان ایجاد می کند ؛ امروز – با وسواسی بیشتر از همیشه – واقع گرا باشیم . اینکه بهبود نسبی در چنین شرایطی چقدر مهمتر از رویای تغییر است . در فضای امروز وعده های آقای موسوی – از اشاره به هشت فرمان امام که در برنامه ی شبکه ی چهار تلویحا به آزادی ماهواره و حقوق فردی اشاره داشت تا بهبود وضعیت اقتصادی – به نظر من بسیار واقعی تر از پرداخت کمک هزینه و شهریه ی دانشگاه ها است همان طور که حضور شخصی مثل «دکتر زهرا رهنورد » در کنار کاندیدای محبوبم بسیار مهمتر و موثرتر از حضور یک زن در کابینه است .

چهارم

در این آستانه ی انتخابات ، در این شرایط که صحبت نکردن از آن ناممکن شده ، تصور می کنم مهمترین مسئله برای هر کدام از مایی که به دنبال دلایلی برای انتخاب یکی از دو گزینه ی موسوی / کروبی هستیم ، این باشد که یاد بگیریم وقتی حتی حداقل ها را نداریم در رویای حداکثر نباشیم . ما در هشت سال دولت آقای خاتمی نشان دادیم که مردم صبوری نیستیم . او را به خاطر نرسیدن به حداکثرها سرزنش کردیم و حداقل هایی که به دست آورده بودیم را نادیده گرفتیم ...... آیا آن آرمان گرایی کاذب نتیجه ای جز وضعیت فعلیمان داشت ؟

نویسنده: رضا نبی زاده

+ نوشته شده در  شنبه 16 خرداد1388ساعت 7 PM  توسط هادی.ا  | 

این پست تقدیم می شود به

۱.ساسان امیر کلالی و تولد ۲۴ سالگی اش که چند روز پیش بود

۲.رضا نبی زاده عزیز که امسال پشت کنکوری نمونه بود.

۳.امیر آرامش نژاد و سلیقه موسیقیایی کم نظیرش

۴.کژوان با مهربانی های فراوانش

....................................................................................................................

Mary Pickford used to eat roses
Thought that they'd make her beautiful and they did,
One supposes.

Douglas Fairbanks, he was so handsome,
He wore a moustache,
Must-a had much cash, too,
Worth a king's ransom,

Charlie Chaplin, he was invited,
When these artists became united.
When these artists became united.

David Griffith worked as an extra,
Then as a stagehand,
Until they let him be
A director

Dave was brave, a mover and shaker,
A true pioneer,
He seemed to show no fear,
A real film maker

Just like Chaplin, he was invited,
When these artists became united.
When these artists became united.

They tied the knot together,
Groom and bride couldn't hide their pleasure.
They tried to pick fair weather,
But love died, didn't last forever.

Mary Pickford used to eat roses,
Thought that they'd make her beautiful and they did,
One supposes.

Douglas Fairbanks, he was so handsome,
He wore a moustache,
Must-a had much cash too,
Worth a king's ransom.

Charlie Chaplin, he was invited,
When these artists became united.
When these artists became united.
When these artists became united

 

دانلود آهنگ Katie Meluaبا صدای Mary Pickford

 

کلیپ تصویری Mary Pickford با صدای Katie Melua

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 1 AM  توسط هادی.ا  | 

جملات پایانی افشین قطبی رو به بازیکنان قبل از آغاز بازی پرسپولیس با سپاهان روز۲۸ اردیبهشت 87

به من گفتن داری اشتباه می کنی که میری ایران و جایی کاری می کنی که امکانات نیست ،بازیکن ها حرفه ای نیستن ،فوتبال حرفه ای نیست. من فکر کنم تا آخر عمرم اون روزی که امضا کردم یکی از بهترین روزهامه .تو قلب من ما قهرمانیم ،صد هزار نفر و سی میلیون نفر پشت شما هستند ،تمام دعاشون تمام قلبشون برای شماست .من فکر کنم اطمینان داشته باشید این تیم قهرمانه ،تو آسمون نوشته شما قهرمانید ،خدا بخواد شما قهرمان می شید .من دیگه نمی دونم چندتا آدم،چراغ ببینه ،چند تا دعا بخونه که بدونه قهرمانه،تو قلب من می دونم شما قهرمان خواهید شد.

+ نوشته شده در  شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 0 AM  توسط هادی.ا  | 

صفرم

هر بار که در این یکی دو ماه اخیر وسوسه ی نوشتن این مطلب به جانم می افتاد از خودم می پرسیدم چرا تو ؟ و مگر قرار است این نوشته چه کند ؟ مگر جز یک دوست دار هنر هستی و مگر این نوشته چیزی بیش از یک نوشته ی وبلاگی خواهد بود ؟ نه ! درست است . تنها یک شیفته ی سینما و ادبیات هستم و می دانم نوشتنم هیچ تاثیری نخواهد داشت . پس چرا باز هم این وسوسه رهایم نمی کند ؟ چرا نمی گذارد مثل چهار سال قبل فارغ از همه ی  آنچه در اطرافم رخ می داد فقط بگویم : «ترجیح می دهم بین بد و بدتر انتخابی نکنم » ؟ سرم را تکان می دهم و می گویم : این وسوسه خیلی زود خاموش خواهد شد

 یکم

از انتخاب (آقای) احمدی نژاد سرخورده شدی . شاید این احساس بیش از هر چیز ، به خاطر لحن گفتار و نوع رفتاری بود که به نظرت ترکیب غریبی از فرهنگ تهاجمی ( شاید نوع استریل شده ی لمپنیسم ) و مظلوم نمایی بود . می گفتی «وقتی نفر اول یک کشور این چنین رفتار کند چه انتظاری از مردم آن کشور است » و این نفر اول یک کشور را چه با حسرت می گفتی . می گفتی  اگر تنها تفاوت بین رئیس جمهور جدید و سابق لحن و گفتارشان باشد  کافی است تا آرزو کنم که کاش هیچ وقت این دوران شروع نمی شد یا حداقل دوران فعلی زودتر سپری می شد . می دانستی بیش از هر وقت دیگر اخبار متناقض خواهی شنید و به همین خاطر چشمت را به روی همه چیز بستی . دیگر نه بی بی سی فارسی می خواندی و نه هیچ شبکه ی داخلی را تماشا می کردی . دوست داشتی چیزی نشنوی اما می دانستی که غیرممکن است . به خاطر نمی آوری چه طور ، اما وقتی ماجرای آن هاله ی نور را شنیدی بی آنکه بدانی چرا ، صورتت سرخ شد . دوست نداشتی باور کنی چنین حرفی را واقعا یک رئیس جمهور زده است . بر وسوسه ی دانستن نتوانستی غلبه کنی و باز دوباره هر صبح روزآن لاین را می خواندی . تغییرات را حس می کردی اما بعید دانستی که اینها حاصل ریاست جدید باشد. می گفتی همه ی آنچه قرار است اتفاق بیفتد با این دولت با هر دولت دیگری اتفاق خواهد افتد .  همچنان سرآمد مشکلات رئیس جمهور کشورت را لحن و ادبیات اش می دانستی که خود نوعی ترویج بی سوادی بود . آن هم درست زمانی که بی سوادی رفته رفته در کشورت به ارزش تبدیل می شد . زمانی که فکر می کردی بدترین شرایط از نظر فرهنگی است و چه ساده انگارانه خیال می کردی که وضع از این بدتر نخواهد شد

 دوم

اهل سیاست نیستم و این ، پیش از هر توضیحی ، در جای جای این نوشته جاریست . اینکه نمی توانم برای به چالش کشیدن کارنامه ی دولت نهم از سیاست خارجی و نگرش اقتصادیشان – که هم برای خوانندگان این سطور ملموس تر است و هم اثرگذاری بیشتری دارد- انتقاد کنم و مثلا بپرسم چه طور در بهترین دوران فروش نفت وضعیت اقتصادی هیچ تفاوتی نکرد ؟ (سوالی که این روزها و به بهانه ی تحول از زبان احزاب زیاد می شنویم ) اینکه بپرسم چه طور چهره ی بین المللی  یک کشور را با رفت و آمدهای پیاپی به ونزوئلا و دیدارهایی که دیگر شکلی کاریکاتوری یافته بود ، به بازی هایی کودکانه تبدیل کردند؟ اینکه چه طور مسئله ی تورم و گرانی را با ماجرای مغازه ی محلیشان به مضحکه تبدیل کردند و به جای پاسخگویی در مقابل مشکلات ، با همان ترکیب همیشگی تهاجم و مظلوم نمایی تنها فرافکنی کردند ؟

نه! این پرسش های بی انتها را هر روزه به بهانه های مختلف – با لحنی جانبدارانه یا تهاجمی که در این آستانه ی انتخابات مطلقا چیز عجیبی نیست – می شنویم و تکرار آن ها فقط این نکته را از یاد می برد که چه زود از یادمان رفته آنچه بر سرمان آوردند و در لباسی از قداست آن را انسانیت و اسلام خواندند وآنقدر به فراموشی تاریخی این ملت اطمینان داشتند که از انعکاس آنچه با ما کردند در انتخابات ، هراسی نداشته باشند . فراموش کردند که انسانیم و با عنوان «امنیت اجتماعی» و به بهانه ی مبارزه با بد حجابی در مقابل چشمانی کنجکاو و حافظه هایی فراموش کار هر کسی را که خواستند آنقدر کتک زدند تا یادمان بماند همچنان «قدرت» حرف اول را می زند . اینکه اعتراض ها به راحتی خاموش می شود و ساده تر از آنکه کسی بتواند فکرش را بکند وبدون هیچ دلیلی می شود هر کاری کرد . پس مجله ی «هفت» را هم  تعطیل کردند تا بفهمیم این « هیچ دلیلی» تا کجا می تواند پیش برود . وبلاگ ها و سایت ها به سرعت بسته می شدند و باز رئیس جمهورمان سفر جدیدی به نیویورک می کرد تا ادعا کند که «خادم»آزاد ترین ملت جهان است .

چه غرابتی دارد این ترکیب «خادم ملت » ؛ خاصه آن زمان که «خادمان» ملت -در برنامه ای یک سره سفارشی بعد از پرسش مجری برنامه در مورد اینکه آیا سردار رادان آن چه بر سر دختران و پسران این «ملت» در طرح امنیت اجتماعی آمده را دیده اند یا نه ( که جواب  هم طبعا تکذیب چنین چیزی بود) مجری آن برنامه مدت ها به دلیل «مشکلات جسمانی» از کار اجرا و بازیگری دور بود - ثابت کردند تا چه اندازه می شود به شعور آزاد ترین «ملت» جهان توهین کرد 

سوم

تلاش می کنی که بر این وسوسه غلبه کنی . سر خورده تر از آن هستی که بتوانی کسی را به «شرکت در انتخابات » دعوت کنی و مایوس تر از آنکه بخواهی از شخص خاصی حمایت کنی . هنوز هم باور داری که انچه «باید» اتفاق می افتد اما حالا دیگر نمی توانی تفاوت آدم ها را کتمان کنی . می دانی که  با آدم های دیگر شاید شرایط جور دیگری رقم می خورد. پس باز نشستی و شروع کردی به نوشتن . نمی خواهی «پیامی» منتقل کنی و فقط روایت گر تصاویری هستی که به شکل «خاطرات پراکنده»  از ذهنت عبور می کند . پس در برزخ شک و تردید ، فارغ از تمامی فریادهایی که می شنوی ، تصمیم می گیری برای اولین بار – اولین باری که شاید برای «اولین» بودن بیش از حد تاخیر داشته – میان آنچه که اتفاق افتاده و آنچه که امید داری اتفاق بیفتد ، میان آنچه که امید به بهبود دارد و آنچه که رو به ویرانیست ؛ رای دهی و آشکارا اعلام کنی که نام «میر حسین موسوی» را در صندوق خواهی انداخت . صندوقی که بد بینانه به آن نگاه خواهی کرد و لرزان و بی تاب منتظر نتیجه اش خواهی ماند .

 

 نویسنده مهمان وبلاگ جوکر: رضا نبی زاده

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 12 PM  توسط هادی.ا  | 

ای دهان هاتان سرویس

 يك نفر در آب دارد مي سپارد جان

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت 2 PM  توسط هادی.ا  | 

 

Name: Antichrist

Director:Lars von Trier

Actor: Willem Dafoe

Name: Inglourious Basterds

Director: Quentin Tarantino

 Cast: Brad Pitt  and Diane Kruger  and Samuel L. Jackson

Name: Taking Woodstock

Director: Ang Lee

Cast: Liev Schreiber and Imelda Staunton and Eugene Levy

Name: Bakjwi

 Director: Chan-wook Park

Cast: Eriq Ebouaney

 Name: Los abrazos rotos

 Director: Pedro Almodóvar

Cast: Penélope Cruz and Rubén Ochandiano

Name: Looking for Eric

  Director: Ken Loach

Cast: Gerard Kearns and Stefan Gumbs and Eric Cantona

 

Name: Enter the Void

 Director: Gaspar Noé

Cast: Paz de la Huerta and Emily Alyn Lind and Jesse Kuhn

 

 

Name: The Imaginarium of Doctor Parnassus

 Director: Terry Gilliam

Cast: Johnny Depp and Heath Ledger and Jude Law and Colin Farrell and Tom Waits

Name: A White Ribbon

Director: Michael Haneke

 Cast: Marisa Growaldt

Name: Nobody Knows About the Persian Cats

Director:Bahman Ghobadi


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 11 اردیبهشت1388ساعت 3 PM  توسط هادی.ا  | 

مانکی:...و شیرنی هم می خواهم ،کیک شکلاتی با شربت و مارماهی های دودی ...و هر چیز که بوی خوب بدهد :گل ها،عطر های خوشبو ...سوپ قارچ بوی خوب می دهد ...و یک لباس ابریشم،از آن ها که وقتی بهشان دست می زنی خش خش می کند،و تازه گنده ترین آرزویم یک دست پوش خز است،ُاز آنها که گرم پفی و نرم است.....

صدای یک قطار برقی بلندتر می شود،اوج می گیرد و دست آخر صدای دخترک را در خود غرق می کند

برگرفته از فیلمنامه فیلم استاکر اثر آندری تارکوفسکی

متولد 4 آپریل 1932 ایوانوونای شوروی

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 فروردین1388ساعت 1 AM  توسط هادی.ا  | 

ساده است نوازش سگی ولگرد شاهد آن بودن که چگونه زیر قلتکی می رود
"و گفتن که سگ من نبود "


ساده است ستایش گلی و چیدنش
و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد
ساده است بهره جویی از انسان دوست داشتنش بی احساس عشقی
"او را به خود وانهادن و گفتن که دیگر نیمه شب است "
ساده است لغزشهای خود را شناختن با دیگران
زیستن به حساب ایشان و گفتن که من این چنینم ساده است که چگونه می زیم .
باری زیستن سخت ساده است و پیچیده نیز هم .
..............................................................................................................................

شعر از مارگوت بیکل ، ترجمه احمد شاملو

عکس از:Regina Deluise

انتخاب عکس از : منگ


 

+ نوشته شده در  شنبه 15 فروردین1388ساعت 10 PM  توسط هادی.ا  | 

خبرش حالمان را خوب میکند حتی اگر تبدیل به واقعیت نشود

 قطبي مذاكره با فدراسيون فوتبال را تاييد كرد

قطبي گزينه سرمربيگري تيم ملي فوتبال ايران

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 فروردین1388ساعت 0 AM  توسط هادی.ا  | 

یاد تو افتادم این شب ها

چه زود از یاد میبرن نام اسطورهایشان را این مردم

هنوز در زادگاهت عکست بر دیوارهایشان نقاشی شده مانده؟فکر نکنم احتمالا جایش را ستارهای پوشالی امروز گرفته که بوی گند حاشیه هایشان حالمان را بهم میزند

دنیا کم دارد این روزها دریبل هایت را

عرق کردن هایت را

لبخند مغرورانه ات را

خونسردی ات را

..........................................................................................................................

من و رضا در جاده

فریاد می زدیم:

Threatened by shadows at night, and exposed in the light

Shine on you crazy diamond

..............................................................................................................

بچه بودم پول خرید یک ماهی عید را نداشتم

۲۳ سال دارم و هنوز پول خریدن ماهی عید را ندارم

چرا؟

.............................................................................................................

تیتر این پست برگرفته از تیتر روزنامه فرانسوی فردای بازی برزیل و فرانسه در فینال سال ۹۸ است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 0 AM  توسط هادی.ا  | 

امروز در قطار با یک نابغه ملاقات کردم

تقریبا شش ساله

کنار من نشسته بود

همان طور که قطار در امتداد ساحل حرکت می کرد

اقیانوس را دیدیم

او به من نگاه کرد و گفت

((اصلا قشنگ نیست))

و من اولین بار بود که این را می فهمیدم

........................................................................................................

شاید باور نکنی

ولی آدم هایی هستند

که زندگی شان

بی کمترین رنج و پریشانی

میگذرد

خوب لباس می پوشند

خوب می خورند

خوب می خوابند

از زندگی خانودگی شان راضی اند

البته بعضی وقت ها غمگین می شوند

ولی اثری بر زندگی شان نمی گذارد

همیشه حال شان خوب است

و مرگ شان

مرگی است راحت در میانه ی خواب

شاید باور نکنی

ولی این جور آدم ها وجود دارند

ولی من ازآن ها نیستم

نه من هرگز ازآن ها نیستم

من حتا هیچ نزدیکی به نوع زندگی آن ها ندارم

ولی آن ها

آن جایند

و من اینجا

................................................................................................................

گوشت بر استخوان است

در آن ذهنی می گنجانند

و گاهی اوقات روحی

و زن ها گلدان ها را بر دیوار می شکنند

و مردها بسیار می نوشند

و هیچ کس طرفش را پیدا نمی کند

ولی از این به آ ن بستر

جست جوی شان را ادامه می دهند

گوشت بر استخوان است

و جسم به دنبال چیزی ورای جسم می گردد

ولی هیچ شانسی نداریم

همه مان گرفتار دام سرنوشتی واحدیم

هیچ کس آنش را پیدا نمی کند

زباله دانی های شهرها پر می شوند

گورستان های ماشین پر می شوند

دیوانه خانه ها پر می شوند

بیمارستان ها پر می شوند

گورستان ها پر می شوند

وهیچ چیز دیگر پر نمی شوند

...........................................................................................................

شعر ها از چارلز بوکوفسکی

انتخاب عکس ها از منگ

انتخاب شعر از جوکر

عکس اول اثر:meyerowitz**blue hour

عکس دوم اثر :shore**el paso

عکس سوم اثر:Garry winogrand**worlds fair

این اولین همکاری من و منگ است امیدوارم آخرین هم نباشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 11 PM  توسط هادی.ا  | 

از این به بعد یک سری عکس همینجوری می خوام اینجا بذارم دوست داشتید ببینید دوست داشتید نظر بدید نداشتید هم ....

سگ ....جاده....آسمان....همچیز مهیای رفتن

نارنجی رنگ محبوب دوران کودکی ام

راه باید رفت راه باید رفت ...بسیار باید راه رفت

مدل عینک گذاشتنش شبیه آل پاچینو در پدرخوانده ۳ است وقتی عینک رو گذاشت و مرد.

چترمان سیاه بود...دلمان صورتی...

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 11 PM  توسط هادی.ا  | 

آن شب وقتی به خانه برگشت ،نگاهی در آینه انداخت و از خودش پرسید:((تو کیستی؟به کجا تعلق داری؟حقا به دخترانی مانند لیزی کونولی تعلق داری.به هنگ های رنج و زحمت ،به هر آنچه پست ،پیش پا افتاده و غیرزیباست تعلق داری .به گاوها و حیوانات باربر،به محیط های کثیف با انواع بو ها و گندها تعلق داری .سبزی های مانده همین جایند.این سیب زمینی ها دارند میگندند.بوشان کن لعنتی!-بوشان کن.با همه ی این ها جرات داری و کتاب می خوانی ،به موسیقی دلنشین گوش می دهی ،دوست داشتن تابلوهای زیبا را یاد می گیری ،به زبان سلیس حرف می زنی ،افکاری داری که توی سر هیچ کدام از آدم های هم طبقه ات نیست ،می خواهی خودت را از گاوها از لیزی کونولی ها جدا کنی ،روح رنگ پریده زنی را دوست بداری که بیش از یک میلیون کیلومتر با تو فاصله دارد و در میان ستارگان زندگی می کند .تو کیستی و چه کاره ای ؟تو لعنتی !دلت می خواهد که پیشرفت کنی؟))مشتش را در آینه به طرف خودش تکان داد و در لبه ی تختخواب نشست تا لحظه ای با چشم های باز به عالم رویا فرو رود.آنگاه دفتر تمرین و کتاب جبر را برداشت و غرق در حل معادلات درجه دو شد .زمان به سرعت برق می گذشت ،ستارگان رنگ می با ختند و سیل خاکستری رنگ سپیده به پنجره ی اتاقش تابیدن می گرفت.

..................................................................................................................................

به تصویر خودش که در آیینه میدید،فریاد زد(( تو احمق!می خواستی چیزی بنویسی، کوشیدی بنویسی،اما چیزی نداشتی که روی کاغذ بیاوری.چی تو چنته داشتی؟-چند تا خیال بچگانه،چندتا احساس خام ،انبوهی از زیبایی های درک نشده ،کوه سیاه بزرگی از نادانی ،قلبی سرشار از عشق تا نقطه انفجار ،جاه طلبی به بزرگی عشقت و به بیهودگی نادانی ات.با چنین مایه ای می خواستی بنویسی!تو که به اولین نقطه ی جایی رسیده ای که چیزی جذب کنی و درباره اش بنویسی . می خواستی زیبایی بیافرینی ، اما تو که چیزی از ماهیت زیبایی نمی دانی، چگونه می توانستی آفریننده اش باشی؟می خواستی درباره ی زندگی بنویسی ،در حالی که چیزی از ویژگی های ماهوی زندگی نمی دانستی.می خواستی درباره جهان و نقشه ی زندگی بنویسی،در حالی که جهان برای تو همچون معمای چینی بود و کل آن چیزی که می توانستی بنویسی مربوط به آن چیز هایی می شد که خودت درباره ی نقشه زندگی نمی دانستی.اما خوش باش ،مارتین پسر جان،باز هم خواهی نوشت. کم می دونی،خیلی کم ،تازه افتادی تو جاده ی درست،می خوای یاد بگیری .روزی،اگر بخت بارت باشه ،ممکنه بتونی همه ی چیزهای قابل دانستن را بدانی .آن وقت خواهی نوشت.))

 

پ.ن:بعضی کتاب ها برای من مثل این اسپرهای هواییه که افرادی که تنگی نفس دارن ازش استفاده میکنند

دو بار که فشار بدند هوا را تنفس می کنن و برمیگردند

نوشته بالا برگرفته از کتاب مارتین ایدن نوشته جک لندن ترجمه محمد تقی فرامرزی است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 1 AM  توسط هادی.ا  | 

کلماتش را عجیب و غریب انتخاب می کرد ،صفاتی که به کار می برد .دقتش بیشتر به یک جوان 18 ساله تیز و سرتق تهرانی می خورد تا یک پیرمرد 80 ساله روستایی ،یک بار وقتی داشت خاطره شرکت در چشنواره آوینیون را برای دوستم(رضا خاکشور)تعریف میکرد گفت :آقا رضا عکس مرا در یکی از اتوبانهای آنجا روی تابلو بزرگ (منظورش بیلبورد بود)زده بودند.گفت:این تابلو آنقدر بزرگ بود که خود من پیش عکسم مثل مورچه ای بودم در برابر اتوبوس.شما خود قضاوت کنید قیاس مورچه واتوبوس از یک پیرمرد روستایی...!یا روزی دیگر به رضا گفته بود که وقتی به دیدن برج ایفل رفته ،مهمترین نکته ای که جذبش کرده این بوده که تمام این برج را با پیچ و مهره ساخته اند . عین جمله ای که به رضا گفته بود این بود:آقا رضا تو ،کل او عظمت دریغ از یک خال جوش.

یادداشتی از محسن نامجو درباره حاج قربان

دو تار حاج قربان در آلبوم شب سکوت کویر را بشنوید

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 بهمن1387ساعت 12 PM  توسط هادی.ا  | 

1.حیف که دیگه آهنگ هایی مثل این نمی سازن ،دهه هشتاد محشر بود ،گروه گانزاندروز،گروه کرو،فلیپ

اونوقت این کویین آشغال اومد وهمه چیز رو خراب کرد.آره انگار اشکال داره که آدم خودش باشه بذار یه چیزی بهت بگم دهه نود حالمو بهم می زنه دهه نود آشغال

دیالوگ بالا از فیلم محبوب امسالم(فکر کنم تا حالا)کشتی گیرالبته احتمالا رفقا نزدیکم تعجب می کنن چون کارگردان مورد علاقه من فینچره و امسال هم نامزد اسکار شده با فیلم جاه طلبانه ای که ساخته ،همه هم دارند دربارش صحبت می کنن البته بنجامین باتن رو هم دوست داشتم و بعدا بیشتر دربارش می نویسم اما فیلم محبوب ام از بین فیلم های امسال کشتی گیره با بازی فوق العاده ازمیکی رورک که تا به امروز بازی به جز این فیلم ازش ندیده بودم اما همه بازی بازیگران فیلم در سطح بالایی قرار داره از دختر میکی رورک گرفته تا مارسیا تومی در نقش زن رقاص کلوب شبانه که نامزد اسکار هم شده (اگه وقت بشه درباره ریزه کاری های ایفای نقش این مارسیا تومی هم درآینده با هم بحث کنیم خیلی خوب میشه)

دو قاب زیبا از فیلم کشتی گیر

۲.چقدر نوشتن بعد از این مدت دوری برام سخت شده واقعا سخت شده...ولی ارزش اینجا رو حالا بهتر درک می کنم خیلی بهتر از روزنامه و سایت های که مطالبتو میگیرن و بابتش یه قرون هم نمی دن و تو فضای کاری پر شده از آدم های پر ادعا و مغرور ،احمق که از هر ستون که دستشون افتاده دارن سواستفاده می کنن و واقعا حالم رو به هم میزنن و اینجا دیگه از اون تظاهرها و شعارها و شجاعت های تو خالی خبری نیست و خوشحالم که دوزاری ام زود افتاد و بیشتر آلوده این چنین فضاهایی نشدم

3.راه رسیدن به برابری –چند ساعت کوه نوردی کردن از یک جانور رذل و عاطل و باطل و یک قدیس دو مخلوق تقریبا یکسان می سازد .خستگی کوتاه ترین راه رسیدن به برابری و برادری است و سرانجام آزادی نیز با خواب بر آن ها افزوده می شود

4.امیدوارم اسکار براب بهترین ترانه سال به "Jai Ho" اثرآ.ر.رحمان از فیلم میلیونر آس وپاس برسه که این روزها مدام دارم گوش میدم ولذت می برم ازش.پیش ازاین موسیقی هند برای من فقط محدود می شد به نصرت فاتح علی خان و صدای جادوییش

5.دست کشیدن از خیلی از موقعیت های کاری خوب مزیت های زیادی داره که غیر قابل وصفه ،هر چند خاطره اون موقعیت های کاری و رفقا همیشه با آدم هست به قول نامجو میگن خاطره خود کلانتر جان است، بر سرت بشکند، هوار شود، مثل زندان ژان والژان است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 0 AM  توسط هادی.ا  | 

+ نوشته شده در  جمعه 6 دی1387ساعت 7 PM  توسط هادی.ا  | 

می خواستم مفصل توضیح بدم که چرا می خوام برم.اما دیدم بهتره برم یه مدت استراحت کنم و خودمو از این اتفاقات عجیب و غریب دور برم دور کنم تا بعد شاید که حس و حال نوشتن و حرف زدن و عشق کردن بیاد تو سرم

فعلا تا بعد رفقا................

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آبان1387ساعت 11 AM  توسط هادی.ا  | 

فیلم:پدرخوانده

کارگردان:فرانسیس فورد کاپولا/محصول :1972

در داستان اصلی  نوشته ماریو پزو ،یک تهیه کننده هالیوود ،سر بریده شده اسب گرانقیمت خود را چسبیده به چهار پایه تخت خود می بیند.اما در نسخه سینمایی هنگامی که مرد بیچاره از خواب می شود، رختخواب ساتن خود را غرق در خون می بیند و برای لحظه ای متعجب است که این خون از کجا آمده ،شاید فکر می کند خون خودش است ،اما پس از کنار زدن ملحفه ، سر بریده اسب را در رختخواب می بیند.سر اسبی که در صحنه می بینیم واقعی است و از یک کارخانه تولید غذای سگ تهیه شده.مرگ این اسب هم از مرگ های فراموش نشدنی این فیلم است.

پ.ن:پست بعدی به احتمال زیاد آخرین پست جوکر خواهد بود و بعد دیگه کرکرشو می کشیم پایین

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 آبان1387ساعت 8 PM  توسط هادی.ا  | 

 

به خاطر یک مشت دلار

کارگردان:سرجیو لئونه /محصول:1964

مرد بدون اسم (کلینت ایستوود)،ورژنی جدید از یک ضد قهرمان وسترن بود.او از کشتن لذت می برد او قبل از تیکه انداختن به آدم بدهای داستان به تابوت ساز می گوید :سه تا تابوت آماده کن و بعد چهارنفری که به الاغش خندیدن رو با گلوله میکشه و می گه:اشتباه کردم .چهار تا تابوت آماده کن.تا پیش از این قهرمانان وسترن آدم بدها را بدون همچین طنازی معرکه ای به درک واصل می کردند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آبان1387ساعت 6 PM  توسط هادی.ا  | 

دوست دخترم به خانه آمد/تختم را مرتب کرد/

کف آشپزخانه را شست و برق انداخت/دیوارها را دستمال کشید/

زمین را جارو زد/دست شویی و حمام را تمیز کرد و /ناخن ها و مو هایم را کوتاه کرد/

بعد درست همان روز /لوله کش آمد و شیر آشپزخانه و دست شویی را تعمیر کرد/

بعد از او مامور گاز آمد و بخاری را درست کرد/نفر بعدی مامور تلفن بود که سیم تلفن را وصل کرد/

و حالا در این کمال نشسته ام /همه چیز آرام است/

با هر سه دوست دخترم به هم زده ام/وقتی همه چیز آشفته بود احساس بهتری داشتم

/چند ماه طول می کشه تا همه چیز به وضع عادی برگرده/

دیگه حتا یک سوسک هم نیست که با هم معاشرت کنیم/

ریتم زندگی ام را گم کرده ام/خوابم نمی برد/اشتهایم کور شده/

تمام کثافت هام رو ازم دزدیدن

چارلز بو کوفسکی

 پ.ن:اولین همکاری من وسیگار جان بود این عکس انتخابی او و شعر انتخابی من

پ.ن۲:صفار جان مرسی عزیزم ارژنگ رو هم بستین دیگه ایول حاجی...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آبان1387ساعت 10 PM  توسط هادی.ا  | 

آیدا : ببین من یه سیستمی دارم تو زندگیم به اسم راه پیمایی‌های طولانی مدت. بعد توی این راه پیمایی‌های طولانی مدت من همینجوری شروع میکنم، راه میرم، راه میرم، اصلا حرکتمو قطع نمی‌کنم، ماشینا بوق می‌زنن مردم بهم متلک می‌گن ماشین میاد از روم رد می‌شه، برف میاد بارون میاد، ولی من همچنان به راه رفتن ادامه میدم.
الانم اگه سوار شدم به خاطر این بود که خیلی خیس شده بودم. حوصلهٔ راه رفتن دیگه نداشتم، خسته شده بودم. بعد به خاطر اینم هیچی نمیشنوم ُ برای این که تو گوشم موسیقیه.
بعد، تمام مدت دارم موسیقی گوش می‌دم. تو چی تو موسیقی گوش می‌دی؟ اون وقت چی گوش می‌دی؟ چون می‌دونی من آدما رو از رو موزیکی که گوش می‌دن طبقه‌بندی می‌کنم . یعنی این که واسم مهمه بدونم کسی بلوز گوش بده، یا جز گوش بده یا موسیقی آلترناتیو گوش بده، یا مثل من فکرش باز باشه، اول باخ گوش بده، بعد موسیقی آلترناتیو گوش بده، بعد همه رو پشت سر هم گوش بده و دچار هیچ مشکلی هم نشه.
بعد حالا چی گوش می‌دی؟

منصور : من داریوش گوش می‌دم .

آیدا : ... نکته‌شو گرفتم!


--
از فیلم "نفس عمیق" (پرویز شهبازی)

پ.ن:بعید می دونم شهبازی تا آخر عمرش بتونه همچین فیلم معرکه ای بسازه

.........................................................................................................


+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 5 PM  توسط هادی.ا  | 

به کی لعنت بفرستی ؟که باعث این شد که من راننده تاکسی بشم،من دانشجوی رشته...از دانشگاه...بعد از این همه سگ دو زدن دنبال کار تو رشته خودم آخر عاقبت باید بیام ترمز بزنم جلوی پای مردم و بگم کجا؟خوب الان که شدم راننده تاکسی و دارم به این قضایا فکر می کنم می بینم اصلا خوب که کار جور نشد که بریم سر کار وای که چقدر فرم پر کردیم، چقدرهفته نامه بازار کار خریدم فکرنکنم  کسی آرشیو کاملتر ازمن رو از این هفته نامه داشته باشه .چه قدر نشسیتیم احکام خوندیم برای مصاحبه توی این ادارات که یه وقت پرسیدن نماز صبح چند رکعته؟نگیم 3تا اگر پرسیدن نماز جمعه رفتیم ؟بگیم آره حاج آقا بعد اون بگه؟خب چند تا قنوت داره ما بگیم....اووووف از بس احکام خوندیم که یه پا حجت السلام شدیم برای خودمون.چه قدر ریش گذاشتیم ،یقه پیرهنمون تا تهش بستیم تا بلکه مارو هم استخدام کنن ولی گفتم خوب که نشد حالا بهونه خوبیه که خودتو مظلوم بگیری و بگی بابا ما مهندس بی کاریم و کل تقصیرها رو بندازی گردن سیستم ونظام و دولت و اینا و بعد یکی ببینت و بگه انشالله خیر نبیین که جوونای مردم رفتن درس خوندن و کار نیست خدا ذلیلشون کنه خدا....اونوقته که باید خودت مظلوم بگیری و هی خودت رو طوری نشود بدی که مملکت از اینکه نتونسته برای تو یه کار پیدا کنه بهتره از هستی ساقط بشه.اما از اولشم می دونستم که برای این رشته ساخته نشدم ولی خوب چاره چی بود که خونواده پیله کرده بودن که :بابا مگه زده به سرت بچه که رشته نون و آب داری مثل ....رو ول کنی بری ادبیات و زبان بخونی؟من هم که هی مخالفت می کردم تا مامان وبابا همه ی اقوام رو بسیج کردن تا مخ ما رو بزنن و ما هم خر شدیم وقبول کردیم .4سال دانشجویی خوش گذشت با رفقا ،استادها ،درس ها که می افتادیم ،؛پاس می کردیم غذای کافورزده دانشگاه رو می بلعدیم ،تحصن می کردیم وای که چه زود گذشت،بعدش هم که افتادیم دنبال امریه و فرار از سربازی که اونم جور نشد و دوسال هم با ترس و لرز رفتیم سربازی که اونم برای خودش دورانی داشت چه قدر فحش خوردیم ،سینه خیز رفتیم ،تیر در کردیم .بعد کلی بیکار گشتن رو مخ مامان رفتم تا بابا راضی کنه یه کمک مالی به ما بکنه تا بتونیم یک تاکسی پراید قسطی بگیریم ،وای که چه قدر حرفم شد با بابام که آخر عاقبتت این بود که راننده بشی؟چه قدر قهر کردم ،چه قدر آدم اجیر کردم تا راضی شد ای پراید زرد لعنتی رو بگیرم حالانمی دونم چرا امروز یاد گذشته ها افتادم آها شاید به خاطر این بود که بعد از مدت ها که تو خط ....به....کار می کردم به اصرار یه دانشجوبود که دلم به حالش سوخت و رفتم سمت مسیر دانشگاه و قولی که به خودم داده بودم که تو مسیر دانشگاه مسافر کشی نکنم تا مبادا دوباره یاد بدبختی ها خوشی های دوران دانشجویی بیافتم و بغضم یگیره .حالا جلوی در دانشگاه ایستادم جایی که 7 سال پیش هم اونجا بودم با این تفاوت که اونموقع می اومدم بیرون از دانشگاه و می گفتم خیابون... و حالا باید از ماشین بیام بیرون و داد بزنم خیابون... سه نفر حرکت.

کلیه شخصیت های این داستان تخیلی هستند و جنبه حقیقی ندارن .

ادامه دارد....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 آبان1387ساعت 2 PM  توسط هادی.ا  | 

دریایی از نامیدی

نارضایتی

و سردرگمی

برای نوشتن

 چند شعر خوب

لازم است

  

امانوشتن

ویا حتا

خواندن شان

برای همه کس نیست.

چارلز بوکوفسکی(1920-1994)

................................................

به زودی داستان های کوتاهی که با محوریت یک راننده تاکسی نوشتم اینجا میذارم که امیدوارم

 ارزش خوندن و نظر دادن رو داشته باشه

پرونده آینده مجله اینترنتی کارنامه درباره بررسی آثار برادران کوئن خواهد بود

این پست ادامه دارد...

  

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 آبان1387ساعت 9 PM  توسط هادی.ا  | 

مطالب قدیمی‌تر