تبليغاتX
being alive

همه ی ما، و به احتمال قریب به یقیقن خیلی از دوستان خواننده گروه پینک فلوید را به خوبی می شناسند، و کیست که پینک فلوید را بشناسد اما «هی تو» را نه!شور و شوق مشترک حاصل از شنیدن این ترانه ی شگفت انگیز با همه ی ایمان و یقین هایش، شک و تردید هایش و موسیقی شگفت انگیزش عنصر اصلی قالب جدید وبلاگ را تشکیل می دهند.شاید پرداختن به «هی تو» موضوعی تکراری به نظر برسد، اما برایمان مبدل به نقطه ی شروعی شد وبهانه ای؛آغاز راهی برای دل کردن از ناامیدی ها، یا شاید فراموش کردنشان و به قولی پیچیدن به آن مسیر انحرافی که یادآورمان باشد که  این جاده اگرچه پرپیچ و خم است ، اگرچه گاهی سنگ و کلوخ هایش ممکن است پاهایمان را بیازارد اما سرسبزتر از جاده ی اصلی ست، خوش آب و هواتر است و قرار است اینجا بیشتربهمان خوش بگذرد.

Hey you, out there in the cold
Getting lonely, getting old
Can you feel me?
Hey you, standing in the aisles
With itchy feet and fading smiles
Can you feel me?
Hey you, dont help them to bury the light
Dont give in without a fight.

Hey you, out there on your own
Sitting naked by the phone
Would you touch me?
Hey you, with you ear against the wall
Waiting for someone to call out
Would you touch me?
Hey you, would you help me to carry the stone?
Open your heart, Im coming home.

But it was only fantasy.
The wall was too high,
As you can see.
No matter how he tried,
He could not break free.
And the worms ate into his brain.

Hey you, standing in the road
Always doing what youre told,
Can you help me?
Hey you, out there beyond the wall,
Breaking bottles in the hall,
Can you help me?
Hey you, dont tell me theres no hope at all
Together we stand, divided we fall.
Well, only got an hour of daylight left. better get started
Isnt it unsafe to travel at night?
Itll be a lot less safe to stay here. youre fathers gunna pick up our trail before long
Can loca ride?
Yeah, I can ride... magaret, time to go

هی تو که آن بیرون در سرما

 

داری پیر و تنها می شوی

 

احساسم را می فهمی؟

 

هی تو، که با پاهای رنجور و خنده ای بی رمق

 

در کنجی ایستاده ای

 

احساسم را می فهمی؟

 

در دفن روشنایی ها یاری رسانشان نباش

 

بدون جنگ تسلیم نشو

 

 

 

هی تو، آنجا که تنها خودت هستی

 

برهنه و با تلفن گپ می زنی

 

حضور مرا لمس می کنی؟

 

هی تو، با گوشهایی بر دیوار چسبیده

 

و به انتظار نجوایی که بخواندت

 

مرا لمس می کنی؟

 

هی تو، در حمل این بار سنگین مرا یاری رسان خواهی بود؟

 

درِ قلبت را باز بگذار،داخل می شوم

 

 

اما این نیز رویایی بیش نبود

 

دیوار بسی ستبر بود

 

همانطور که می توانی ببینی

 

اهمیتی ندارد که چقدر تلاش کند

 

رهایی نخواهد یافت.

 

و کرم ها به مغزش راه پیدا خواهند کرد.

 

 

 

هی تو،که بر سر راه ایستاده ای

 

و همیشه همان کاری را می کنی که از تو می خواهند

 

یاری رسانم خواهی شد؟

 

هی تو که  پشت آن دیوارها

 

 در تالار در حال شکستن شیشه هایی

 

کمکم خواهی کرد؟

 

هی تو، به من نگو در نهایت کورسویی نیست

 

ما با همیم و رهایی خواهیم یافت

 


 

خب، تنها یک ساعت از روز باقی مانده پس بهتر است شروع کنیم

 

مگر نیست که سفر در شب ناامن است؟

 

اینجا هم آنقدرها امن نیست،پدرهامان قبل از آن که دور شویم ردمان را خواهند گرفت

 

راه بیافتیم؟

 

بله، می توانم شروع کنم...زمان رفتن است........

 

 

«هی تو» مثل بقیه ی ترانه های آلبوم «دیوار» برای همین فیلم  نوشته، ساخته و تنظیم شد.برای سکانسی از فیلم که قهرمان داستان «پینک» در تلاش است با دیوار ستبری که رو به رویش است دست و پنجه نرم کند.بعد از آن صحنه سریعاً به سمت کسانی می گردد که دارند به کنسرت پینک می روند، درحالیکه خستگی و بی رمقی از عمق نگاه هایشان بیرون می جهد و اینها همان کسانی هستند که " با پاهایی خسته و خنده ای بی رمق" در انتظارند، همان هایی که پینک می خواهد به آنها نزدیک شود.بعد از آن منظره ای از تخت های خالی بیمارستان و دو صندلی نمایش داده می شود و پینک که در سمت چپ روی یکی از آنها نشسته است،درهمان حال همسر عریانش هم روی صندلی سمت راست می نشیند بعد که نگاهش را به سوی شوهرش بی احساسش می گرداند به ناگاه محو می شود و صحنه به سوی آشوب و بلوا می چرخد،و بعد دستی که بر شیشه ی پنجره چنگ می اندازد، مثل کسی که در پی رهایی ست و کرمهایی که به مغز پینک حمله ور شده اند و جیغ همسرش در پس زمینه،سکانس با تصویر پینک در مقابل دیوار پایان می پذیرد.

دانلود هی تو

 

«هی تو» نیز مانند دیگر ترانه های این آلبوم از زاویه ی دید قهرمان داستان، همان «پینک» روایت می شود.پینک متوجه شده اشتباه اصلی اش فرو رفتن در لاک تنهایی و دوری جستن از دیگران و جامعه است و در تلاش است از نو این ارتباط را برقرار کند.حتی مادامیکه می فهمد راه فراری نیست و آهسته آهسته فریادهایش رنگ ناامیدی می گیرد در انتظار کورسو است،در انتظار یافتن مسیری جدید،آغاز رفتن، حتی اگر شب بشود...


خاطره.آ

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 مهر1388ساعت 8 PM  توسط خاطره.ا  |