تبليغاتX
being alive

در نزديكي خانه ي ما مردي زندگي مي كرد كه مي گفت سالهاست روز تولدش مي ميرد . اين را نه به عنوان يك حقيقت دردناك يا رازي ترسناك بلكه در عادي ترين حرف هاي روزمره اش مي زد . كافي بود چند ساعتي كنارش باشي وگفتگويتان به چيزي در رديف «تولد» يا «مرگ» بكشد تا او با صدايي كاملا آرام بگويد كه هر سال در روز تولدش مي ميرد . البته خيلي ها هستند كه براي جلب توجه و مهم نشان دادن خودشان هركاري مي كنند . از انهايي كه با افتخار در مورد دردهاي بي درمانشان صحبت مي كنند تا آنهايي كه هميشه دو جين خاطره ي عجيب - كه فقط و فقط ممكن است براي آنها دركل دنيا اتفاق بيفتد – در آستينشان دارند . اما آن مرد همسايه ي ما شبيه به هيچكدام از اين آدم ها نبود . او چنان از مرگش حرف مي زد كه انگار دارد از طبيعي ترين چيز دنيا صحبت مي كرد . انگار داشت مي گفت كه دوران نوجواني چه رابطه ي پرشور  و البته يك طرفه اي  با دختر همسايه يشان داشته و چه نامه هاي سوزناكي براي او مي نوشته . او لم مي داد و خونسردانه در مورد اولين باري كه روز تولدش مرده صحبت مي كرد . مي گفت تولد سي سالگي اش بوده  و درست وقتي مهمان ها از خانه اش رفته اند حس كردي پاهايش ديگر توان ندارند . با صورت به زمين خورده و ديده كه روحش از بدنش خارج شده و از در بيرون رفته . مي گفت فهميده كه مرده اما نمي دانسته چرا جسمش مانده و روحش رفته .  مي گفت مثل هر مرده اي ديگر نفس نمي كشيده اما همچنان مغزش كار مي كرده . طوري كه لحظه اي به ذهنش رسيده حالا كه مرده نكند به انساني تبديل شود كه خوشش نيايد . از آن دخترهاي ننر دماغو يا از آن پسرهاي پر رو با چشماهاي خيره . بعدتر با خودش گفته  شايد اصلا در در زندگي جديدم انسان نباشم .و باز شروع كرده كه  نكند تبديل به حيواني شوم . نكند از آن سگ هايي شوم كه زمستانها از سرما مي لرزند و آخرش هم زير ماشين مي روند و مي ميرند . همساييمان مي گفت همه ي  اينها بلافاصله از ذهنش مي گذشته . لحظه به لحظه بيشتر مي ترسيده و منتظر وحشتناك ترين چيزها بوده . اما بعد از مدتي – كه حتي نمي توانست بگويد چند لحظه طول كشيده يا چند روز – روحش را ديده كه از در وارد خانه شده  و به جسمش بازگشته . همساييمان مي گفت وقتي دوباره بلند شده فكر كرده خوابش برده و تمام اينها را در خواب ديده . اين منطقي ترين دليلي بود كه به ذهنش مي رسيد . مي گفت به همين خاطر تصميم گرفته باور كند كه فقط خوابش برده . از خستگي يا فشار پايين . دليلش هر چيزي مي توانست باشد  . اما وقتي هر سال اين اتفاق درست در روز تولدش تكرار شده مجبور شده بپذيرد كه او واقعا مي ميرد . واقعا چند ساعتي مي ميرد و منتظر مي شود تا دوباره زنده شود .

رضا نبي زاده

...................................................................................................................................

پ.ن:امروز تولد یک سالگی وبلاگ بود.از مهرماه  تغییراتی در  وبلاگ خواهیم داد منتظر باشید.

پ.ن:با تبریک تولد ۲۳ سالگی(۳۰ شهریور) به حامد.ا که بخش عمده فعالیت های وبلاگ در سالی که گذشت بر عهده او بود. 

هادی امیری

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 4 PM  توسط هادی.ا  |