سلام
وای علی جان نواصرزاده عزیزم می خواد برگرده و بنویسه تو ارتش سایه هاُاینقدر خوشحالم که موهای تنم سیخ سیخ شده فقط این جمله محشره جدیدترین پستشو ببینید :
حالا نفس راحت مي كشم. بدون نوشتن بيمار بودم.
حالا اين نخ سيگار چقدر برايم لذت بخش است.

1.بالاخره پرونده فیلم ماهی بزرگ به همت حامد اصغری ساسان امیر کلالی امید غیائی و کژوان روی صفحه مجله اینترنتی کارنامه دیده شد که واقعا خارج از رفاقتی که با حامد دارم پرونده کوچک اما بسیار خواندنی از کار درآمده ،کار بچه ها آنقدر خوب بود که سایت معتبر هفتان هم این پرونده را در صحفه اول خود قرار داد،پس شما رفقا هم خواندن این پرونده رو از دست ندهید
آدرس پرونده ماهی بزرگ درکارنامه
لینک پرونده ماهی بزرگ در سایت هفتان

.....................................................................................................................
2.خبر خوب دیگر اینکه راه افتادن یک سایت خبری تحلیلی درست و حسابی برای موسیقی که با توسط نوید غضنفری و مهدی عزیزی و جواد رهبر شروع به کار کرده که در همین روزهای آغازین شروع به کار با استقبال خیلی خوبی مواجه شده ،که برای دوستان عزیزم آرزوی موفقیت دارم
سایت موسیقی ما

.....................................................................................................................
3.این روزها این چند خبر خوب حسابی من رو از اتفاقات اعصاب خورد کن دور کرده و یه جور بازگشت به زندگی شده که دوستش دارم،پس حالا وقت ComingBackToLife
![]()
Where were you when I was burned and broken
While the days slipped by from my window watching
Where were you when I was hurt and I was helpless
Because the things you say and the things you do surround me
While you were hanging yourself on someone elses words
Dying to believe in what you heard
I was staring straight into the shining sun
Lost in thought and lost in time
While the seeds of live and the seeds of change were planted
Outside the rain fell dark and slow
While I pondered on this dangerous but
I took a heavenly ride through one silence
I knew the moment had arrived
For killing the past and coming back to life
I took a heavenly ride trough our silence
I knew the waiting had begin
And headed straight... into the shining sun
بازی ۴ بر ۳ به نفع ایتالیاست که میرسم پای تلویزیون ،حال نداشتم برگردم خونه بازی رو تنهایی تماشا کنم ،دیدن دست جمعی فوتبال یه حال دیگه داره اونم کنار صدها نفری که مثل من یکدفعه جلوی تلویزیون یه مغازه جمع شده بودن ،وکسی هم کسی رو نمیشناخت ،بازی ۴بر۴ شد ،اکثریت اعتقاد دارن خیابانی نحسه هر وقت گزارش کرده ایران نتیجه نگرفته،گل ۵ رو ایران می زنه همه همدیگر رو بغل می کنن داد می زنن منم می پرم تو بغل کنار دستیم که یه پیرمرد تعصبی فوتبال دوسته ،زمان داره به کندی می گذره ،یکی می گه:یا امام زمان،یکی فحش می ده یکی بغض کرده یکی ....، فقط ۵۰ ثانیه مونده ایتالیا گل می زنه و رویای ما به پایان می رسه


ولی بردها عجب انرژی بهمون می داد و باخت کمر شکنه اونم اینطوری ،عجب پدیده عجیبی این فوتبال
1.راننده تاکسی/کارگردان:مارتین اسکورسیزی/محصول:1976
تراویس (دنیرو)،راننده ای که روز به روز اختلال حواسش بیشتر می شه،تک وتنها در آپارتمان کوچک خود سرگرم تمرین راه های انتقام گیری از بی سرو پاهایی که در خیابان های نیویورک پلاس هستند.روبه روی آینه با شخصیت های خیالی مجادله می کند و همیشه هم برنده این مجادله است.طنز تلخ این حرکات در آنجاست که به نظر می رسد تراویس بیرون از آپارتمانش با هیچکس ارتباطی ندارد.می گن دنیرو جمله جاودانش در این فیلم :با منی؟ را از یک کمدین کش رفته.کسی که هیچ وقت اسمش را ندانستیم اما بدون تردید این دنیرو واسکورسیزی بودند که این جمله را جاودان کردند.ترسناک ترین چیز درباره این سکانس این است که هنوز بسیاری از مردم تراویس را آدمی خوشایند و قابل اعتنا می دانند تا یک دیوانه.

100 سکانس برتر تاریخ سینما
باران! باران! باران!
دوباره باران! باران!
باران! باران! باران!ستاره باران
ای کاش تمام شعرها حرف تو بود:
باران! باران!بهار! باران! باران!
.............................................................
چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد

چترها را بايد بست
زير باران بايد رفت
فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت
دوست را، زير باران بايد ديد
عشق را، زير باران بايد جست
هر كجا هستم ، باشم
.................................................................
بارونو دوست دارم هنوز
چون تو رو یادم میاره
حس میکنم پیش منی
وقتی که بارون میباره
بارونو دوست دارم هنوز
بدون چتر و سرپناه
وقتی که حرفای دلم
جا میگیرند توی یه آه
..................................................................
اي بارون
ببار اي بارون ببار
با دلم گريه کن خون ببار
در شبهای تيره چون زلف يار
بهر ليلي چو مجنون ببار
ببار اي ابر بهار
با دلم به هواي زلف یار
داد و بيداد از اين روزگار
ماه رو دادن به شبهاي تار
اي بارون
ببار اي بارون ببار
.............................................................
ای باران ای باران از غصه ام آگاهی
بزن نم به خاکش ز اشکم نپرسد چرا تنهایی
از قطره ات چون شکفد به خاکش سبزه همی
بوی ماهم کشان ابرِ خاکش، ابرِ باران
...............................................................

Dance me to your beauty with a burning violin
Dance me through the panic til Im gathered safely in
Lift me like an olive branch and be my homeward dove
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
Oh let me see your beauty when the witnesses are gone
Let me feel you moving like they do in babylon
Show me slowly what I only know the limits of
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
Me to the wedding now, dance me on and on
Dance me very tenderly and dance me very long
Were both of us beneath our love, were both of us above
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
Dance me to the children who are asking to be born
Dance me through the curtains that our kisses have outworn
Raise a tent of shelter now, though every thread is torn
Dance me to the end of love
Dance me to your beauty with a burning violin
Dance me through the panic till Im gathered safely in
Touch me with your naked hand or touch me with your glove
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
دانلود آهنگ:DancemeToTheEndOfLove
نقل قولی از رابرت ردفورد درباره پل نیومن :"با پل شام خوردیم.داشتیم بر می گشتیم خانه و داشتم فکر می کردم: خدای من خود پل نیومن بود.چند سالش بود؟چند سالش است؟شصت , شصت ویک؟ خوش تیپ مانده ، شاداب،پولدار ،عاشق زنش است، هر وقت دلش بخواهد با ماشینش مسابقه می دهد، هر وقت دلش بخواهد فیلم بازی میکند ، خوشبخت است و از بیست سالگی اش هیچ فرقی نکرده. وقتی رسیدیم خانه دلم می خواست خودم را بکشم."
هشت سالم بود.در آن زمان ،مهمترین چیز زندگی ام بیسبال بود .تیم محبوبم نیویورک جاینتس بود،و من همه ی اعمال این آدم ها که کلاه سیاه و نارنجی به سر می گذاشتند با اشتیاق یک طرفدار معتقد دنبال می کردم .حتی حالا که به آن تیم فکر می کنم تیمی که دیگر وجود ندارد و در زمینی بازی می کند که دیگر وجود ندارد تقریبا می توانم نام تمام بازیکنان آن تیم را بگویم.آلوین دارک،وایتی لاک من،دان مولر،جانی آنتونلی،مونت آیروین،هویت ویل هلمن .اما هیچ کدام بزرگ تر وکامل تر و پرستیدنی تر از ویلی مایز نبودند،همان بچه ی پر شر و شور سی هی.

بهار آن سال،برای اولین بارمرا به تماشای یک بازی مهم تیمم در لیگ بردند.دوستان پدر و مادرم در استادیوم پولو گراندز یک جایگاه اختصاصی داشتند و یک شب آوریل دسته جمعی رفتیم تا بازی جاینتس را در مقابل تیم میل واکی بریوز تماشا کنیم.نمی دانم کدام تیم برد هیچ جزئی از بازی یادم نیست،فقط یادم است که بعد از آنکه بازی تمام شد و همه ی تماشاچیان رفتند ،هنوز پدر و مادرم و دوستان شان نشسته بودند ،بحث می کردند .آن قدر دیر شده بود که مجبور شدیم تمام استادیوم را دور بزنیم و از در اصلی که تنها دری بود که هنوز باز بود خارج شویم از قضا آن در درست زیر اتاق رخت کن بازیکنان بود.
داشتیم از کنار دیوار رد می شدیم که چشم مان به ویلی مایز افتاد .شکی نبود که خودش است .این ویلی مایز بود با لباس شخصی که در سه متری من ایستاده بود .عزمم را جزم کردم وسمت او راه افتادم و تمام شهامتم را جمع کردم و این کلمات به زور از دهانم خارج شد گفتم :آقای مایز،می شه لطفا به من امضا بدین؟
قاعدتا 24 سالش بیشتر نبود ،اما اما هر کاری کردم نتوانستم اسم کوچکش را صدا کنم.
جوابی که به سوال من داد سرسری اما توام با مهربانی بود.گفت :حتما بچه جون ،مداد داری؟یادم است پر از زندگی بود پر از انرژی و جوانی طوری که موقع حرف زدن سر جایش بالا و پایین می پرید .مداد نداشتم،از پدرم خواستم مدادش را به من قرض بدهد ،او هم نداشت،مادرم هم نداشت ،معلوم شد هیچ کدام از آدم بزرگ ها ندارند.

ویلی مایز افسانه ای ساکت مقابلم ایستاده بود داشت نگاه می کرد .وقتی معلوم شد هیچ کدام از اعضای گروه وسیله ای برای نوشتن همراه ندارند،رو کرد به من و شانه بالا انداخت .گفت:متاسفم بچه جون حالا که مداد نداری نمی تونی امضا بگیری.و بعد راه افتاد از استادیوم رفت توی شب.
نمی خواستم گریه کنم،ولی اشک ها بنا کردن به سرازیر شدن از گونه هام ونمی توانستم جلویش را بگیرم .از این هم بدتر ،تمام راه را توی ماشین گریه کردم بله ،سرخوردگی خوردم کرده بود اما بیشتر از ،از این بابت که نمی توانستم اشک هایم را کنترل کنم از خودم متنفر بودم.بچه کوچولو که نبودم هشت سالم بود ،و بچه به این بزرگی که نباید برای اینجور چیزها گریه کند.نه تنها امضای ویلی مایز گیرم نیامده بود،هیچ چیز گیرم نیامده بود .زندگی خواسته بود مرا امنحان کند و در همه ی زمینه ها خودم را ناقص حس می کردم.
بعد از آن شب هر جا که می رفتم با خودم مداد می بردم.این برایم عادت شد که هر وقت از خانه بیرون می روم مطمئن شوم که مداد همراهم هست.نقشه ی خاصی برای مداد نداشتم ولی دلم می خواستم همیشه مجهز باشم
یک بار دست خالی مانده بودم و نمی خواستم این قضیه تکرار شود.
سال ها تجربه ی زندگی اگر هیچ فایده ای نداشته ،این درس را به من داده است:اگر مدادی توی جیب تان باشد این فرصت را دارید که یک روز وسوسه شوید و بنا کنید به استفاده از آن . خودم هم دوست دارم به بچه هایم همین را بگویم ،این گونه بود که نویسنده شدم.

پل آستر
نیویورکر-25 دسامبر 95/اول ژانویه96
ترجمه ی :استاد مجید اسلامی